در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند
دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند
گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند
هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه) 1306 رشت
۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه
در کوچه سار شب
ارسال شده توسط
Shrabdar
در
۱۴:۳۶
۱۳۸۷ بهمن ۱, سهشنبه
ارسال شده توسط
Shrabdar
در
۹:۱۲
پایان زنده گی آن چنان خواهد بود،
که مالکان قدرت می خواهند!
الکساندر پاناگولیس
ارسال شده توسط
Shrabdar
در
۹:۰۶
باید به کودکان آموخت که جهان بی باطوم گلوله زیباتر است!
باید به فکر ساختن یک بادبادک بود!
هنوز هم با مشتی نخ کمی کاغذ می شود به گیس طلایی خورشید رسید!
کودکی که با مسلسل بازی کند،
جهان را نجات نخواهد داد!
آلکساندر پاناگولیس
۱۳۸۷ دی ۲۲, یکشنبه
ارسال شده توسط
Shrabdar
در
۱۰:۳۴
انسان یگانه موجودی است که می داند می میرد.
کتاب ضد خاطرات، آندرو مالرو
۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه
زمزمه
ارسال شده توسط
Shrabdar
در
۱۸:۴۲
هر چند امیدی به وصال تو ندارم
یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم
ای چشمه روشن منم آن سایه که نقشی
در آیینه چشم زلال تو ندارم
می دانی و می پرسیم، ای چشم سخنگوی
جز عشق جوابی به سؤال تو ندارم
ای قمری هم نغمه درین باغ، پناهی
جز سایه مهر پر و بال تو ندارم
از خویش گریزانم و سوی تو شتابان
با این همه راهی به وصال تو ندارم.
محمد رضا شفیعی کدکنی
۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه
یک
ارسال شده توسط
Shrabdar
در
۱۹:۳۹
گیرم آب رفته به جوی آید
با آبروی رفته
چه باید کرد؟
حمید مصدق1318-1377
۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه
منع می
ارسال شده توسط
Shrabdar
در
۱۵:۰۷
از خوردن می منع کنندم که حرام است
چیزی که در این شهر حلال است کدام است؟
بنایی هروی
اشتراک در:
پستها (Atom)