پایان زنده گی آن چنان خواهد بود،
که مالکان قدرت می خواهند!
الکساندر پاناگولیس
۱۳۸۷ بهمن ۱, سهشنبه
باید به کودکان آموخت که جهان بی باطوم گلوله زیباتر است!
باید به فکر ساختن یک بادبادک بود!
هنوز هم با مشتی نخ کمی کاغذ می شود به گیس طلایی خورشید رسید!
کودکی که با مسلسل بازی کند،
جهان را نجات نخواهد داد!
آلکساندر پاناگولیس
۱۳۸۷ دی ۲۲, یکشنبه
انسان یگانه موجودی است که می داند می میرد.
کتاب ضد خاطرات، آندرو مالرو
۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه
زمزمه
هر چند امیدی به وصال تو ندارم
یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم
ای چشمه روشن منم آن سایه که نقشی
در آیینه چشم زلال تو ندارم
می دانی و می پرسیم، ای چشم سخنگوی
جز عشق جوابی به سؤال تو ندارم
ای قمری هم نغمه درین باغ، پناهی
جز سایه مهر پر و بال تو ندارم
از خویش گریزانم و سوی تو شتابان
با این همه راهی به وصال تو ندارم.
محمد رضا شفیعی کدکنی
۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه
یک
گیرم آب رفته به جوی آید
با آبروی رفته
چه باید کرد؟
حمید مصدق1318-1377
۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه
منع می
بنایی هروی
۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه
همسفر
بیا و پرده ای در ساز من باش
رهایی را پر پرواز من باش
از این شب، تا به شهر صبح پوید
چراغی در ره آواز من باش
محمد رضا شفیعی کدکنی(م.سرشک)