۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه

زمزمه

هر چند امیدی به وصال تو ندارم
یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم

ای چشمه روشن منم آن سایه که نقشی
در آیینه چشم زلال تو ندارم

می دانی و می پرسیم، ای چشم سخنگوی
جز عشق جوابی به سؤال تو ندارم

ای قمری هم نغمه درین باغ، پناهی
جز سایه مهر پر و بال تو ندارم

از خویش گریزانم و سوی تو شتابان
با این همه راهی به وصال تو ندارم.

محمد رضا شفیعی کدکنی

۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه

یک

گیرم آب رفته به جوی آید
با آبروی رفته
چه باید کرد؟

حمید مصدق1318-1377

۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه

منع می

از خوردن می منع کنندم که حرام است
چیزی که در این شهر حلال است کدام است؟

بنایی هروی

۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه

همسفر

بیا و پرده ای در ساز من باش
رهایی را پر پرواز من باش
از این شب، تا به شهر صبح پوید
چراغی در ره آواز من باش

محمد رضا شفیعی کدکنی(م.سرشک)

۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه

دین شما

افیقوا، افیقوا یا قواة فانما
دیاناتکم مکر من القدما
بهوش باشید، ای گمراهان همانا کیش و آیین شما، فریب و نیرنگ پیشینیان است.
ابوالعلا معری

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

آفتابا از در میخانه مگذر کاین حریفان
یا ببوسندت که یاری یا بنوشندت که جامی

اشارات نظر

نشود فاشِ کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
نقش ما گو، ننگارند به دیباچه عقل
هر کجا نامه ی عشق است، نشان من و توست
سایه! ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

هوشنگ ابتهاج ( ه.ا.سایه)