گیرم آب رفته به جوی آید
با آبروی رفته
چه باید کرد؟
حمید مصدق1318-1377
۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه
یک
ارسال شده توسط
Shrabdar
در
۱۹:۳۹
۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه
منع می
ارسال شده توسط
Shrabdar
در
۱۵:۰۷
از خوردن می منع کنندم که حرام است
چیزی که در این شهر حلال است کدام است؟
بنایی هروی
۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه
همسفر
ارسال شده توسط
Shrabdar
در
۱۰:۴۰
بیا و پرده ای در ساز من باش
رهایی را پر پرواز من باش
از این شب، تا به شهر صبح پوید
چراغی در ره آواز من باش
محمد رضا شفیعی کدکنی(م.سرشک)
۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه
دین شما
ارسال شده توسط
Shrabdar
در
۸:۱۹
افیقوا، افیقوا یا قواة فانما
دیاناتکم مکر من القدما
بهوش باشید، ای گمراهان همانا کیش و آیین شما، فریب و نیرنگ پیشینیان است.
ابوالعلا معری
۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه
ارسال شده توسط
Shrabdar
در
۱۸:۴۰
آفتابا از در میخانه مگذر کاین حریفان
یا ببوسندت که یاری یا بنوشندت که جامی
اشارات نظر
ارسال شده توسط
Shrabdar
در
۱۰:۵۹
نشود فاشِ کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
نقش ما گو، ننگارند به دیباچه عقل
هر کجا نامه ی عشق است، نشان من و توست
سایه! ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست
هوشنگ ابتهاج ( ه.ا.سایه)
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
نقش ما گو، ننگارند به دیباچه عقل
هر کجا نامه ی عشق است، نشان من و توست
سایه! ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست
هوشنگ ابتهاج ( ه.ا.سایه)
۱۳۸۷ آبان ۲۴, جمعه
ارسال شده توسط
Shrabdar
در
۱۹:۳۳
خوش نیست ابتدای سخن با شکایتی
وقتی شکایت از تو ندارد نهایتی
من از کدام بند حکایت کنم چونی؟
وقتی تو بند بند کتاب شکایتی
گم تر شود قدم به قدم، راه مقصدم
ای کوکب امید! خدا را، هدایتی
می سوزد از تموز زمان، عشق، بر سرش
نگشایی از تو سایۀ چتر حمایتی
ای چشمت از طلوع سحر، استعاره ای
و ابرویت از کمان افق ها، کنایتی
از حسن تو، بهار طربزا، نشانه ای
وز عشق من، خزان غم انگیز، آیتی
« یک قصه بیش نیست غم عشق و » هر کسی
زین قصه می کند به زبانی، روایتی
ور خواهی از روایت من با خبر شوی:
برق ستاره ای و شب بی نهایتی.
حسین منزوی
وقتی شکایت از تو ندارد نهایتی
من از کدام بند حکایت کنم چونی؟
وقتی تو بند بند کتاب شکایتی
گم تر شود قدم به قدم، راه مقصدم
ای کوکب امید! خدا را، هدایتی
می سوزد از تموز زمان، عشق، بر سرش
نگشایی از تو سایۀ چتر حمایتی
ای چشمت از طلوع سحر، استعاره ای
و ابرویت از کمان افق ها، کنایتی
از حسن تو، بهار طربزا، نشانه ای
وز عشق من، خزان غم انگیز، آیتی
« یک قصه بیش نیست غم عشق و » هر کسی
زین قصه می کند به زبانی، روایتی
ور خواهی از روایت من با خبر شوی:
برق ستاره ای و شب بی نهایتی.
حسین منزوی
اشتراک در:
پستها (Atom)