با بسیاری از زنان می توان خوابید اما با تعداد کمی می توان بیدار ماند.
برتراند راسل
۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه
خوش به حال غنچه های نیمه باز
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید،
برگ های سبز بید،
عطر نرگس، رقص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد،
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار،
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها،
خوش به حال دانه ها و سبزه ها،
خوش به حال غنچه های نیمه باز،
خوش به حال دختر میخک - که می خندد به ناز-
خوش به حال جام لبریز از شراب،
خوش به حال آفتاب.
ای دل من، گرچه - در این روزگار-
جامۀ رنگین نمی پوشی به کام،
بادۀ رنگین نمی نوشی ز جام،
نُقل و سبزه در میان سفره نیست،
جامت - از آن می که می باید – تهی است،
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.
گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ؛
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!
فریدون مشیری
۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصّه پردازم
بیاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
بکوی میکده دیگر علم برافرازم
خرد ز پیری من کی حساب بر گیرد
که باز با صنمی طفل عشق می بازم
بجز صبا و شمالم نمی شناسد کس
عزیز من که بجز باد نیست دمسازم
هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی بروی
شکایت از که کنم خانگی است غمّازم
زچنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت
غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم
حافظ
کسی جز تو نمی بینم
که در برابر عشق تو مقاومت پیشه کنم، یا بر آن طغیان کنم ...
که من و تمامیِ اشعارم
اندکی از ساخته های دستانِ توایم ...
همۀ شگفتی این است
که زنان از هر سو مرا احاطه کرده اند
و کسی جز تو نمی بینم ...
نِزار قَبّانی 1923-1998، ترجمه : موسی اسوار
آسمان برف نه ... زن می بارد
برف نه، زن می بارد ...
بارانیِ خود را که بر تن دارم از تن به در می آرم
و چترم را می بندم
و می گذارم یک به یک
بر پیکر من فرو ببارند
میوه هایی از آتش
و گنجشکانی از زر ...
2
آسمان زن می بارد ...
دگمه های پیرهنم را به تمامی باز می کنم
و می گذارم بر فلاتهایم فرو بلغزند
و در آبهای من تن بشویند
و در بیشه های من به رقص درآیند
و در انتهای شب چون پرندگان بر درختانم به خواب روند ...
3
آسمان زن می بارد ...
چون کودک به باغچه می روم
و می گذارم چون مرواریدها بر پیشانی ام طنین بیندازند
زن ... به زن
و مروارید ... به مروارید
چون برفشان بر کفِ دست می نهم
و بیمناک می شوم
مبادا که از حرارت عشق به سان برف میان انگشتانم آب شوند ...
4
آسمان زن می بارد ...
سرزمین تازیان تا آخرین نفر بیرون می شود
همه بیرون می شوند
بیابانگردان ... شهرنشینان
توانگران ... درویشان
یکی با خود تفنگ شکاری دارد
دیگری قلاب ماهیگیری
یکی با خود قفس آورده است
دیگری کتابیٍ باده
و دیگری بالش و بستر ...
5
آسمان زن می بارد ...
و وطن برای حمله به رنگِ سپید به تمامی در آماده باش است
یکی بر سر آن است که برف زیر دندانهای او صدا دهد ...
دیگری هم سر آن دارد که برف را جفت خود گیرد ...
دیگری می خواهد او را در کام بگیرد ...
دیگری بردنِ و را به خانۀ تمکین در سر دارد ...
و یکی دیگر دسته چک خود را از جیب بیرون می آورَد
تا خریدارِ هر آن سینۀ زرینی شود که از آسمان می افتد
تا در اتاق خوابِ خود از آن دکور بسازد ...
6
برف رُپ رُپِۀ طبلها و جرینگ جرینگِ زنجیرها را می شنود
برقِ خنجرها و درخشندگیِ سگدندانها را می بیند
بیمناک بر بکارتِ خود می شود ...
جامه دانش را می بندد
و تصمیم می گیرد که در سرزمین دیگری فرو ببارد ...
ژوئن 1983
۱۳۸۷ آبان ۱۶, پنجشنبه
غزل
دلخواهی آنقدر که غمت شادی آورد.
جز عشق دلنشین ثو، کارام جان ماست،
دامی ندیده ایم که آزادی آورد.
دل را خراب کرد و به گنج هنر رسید:
عشقٍ خرابکارٍ تو آبادی آورد.
مقبول باد عُذرٍ کمند افکنان عشق:
چشم غزال رغبتِ صیّادی آورد.
گر عشق ورز و مست نمی خواهدم خدای،
باری چرا جمال پریزادی آورد؟
ای جان سرابنوش نگاهت! بگو، دلم
رو با کدام سوی در این وادی آورد؟
کوه غمت به تیشه ی جان می کند دلم:
شیرینی ی لبان تو فرهادی آورد.
اسماعیل خوئی، امرداد 38- مشهد
۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه
یک باغ شکفته در قبایش چه کنی
یک شیر نشسته در صدایش چه کنی
گیرم که از او قبا ربودی و صدا
با خون که چکیده در قفایش چه کنی؟
منصور اوجی